قرآن وسائینس

سا ئینس گواه حقیقت قرآن مجید شده متن رامطالعه کنید.

 

 

   نقل صحیح البخاری به دری

 

 

 

 

 

{{{{{{{{{{{{{{{{

        مـــــتــــن مُـــــــکـَـــــمــــــل عـــــربــــــــــی ا حـــــادیـث شـــریـــف صـُحـــــاح سِــــــــتـَــــه

[ صحیح البخاری ،  صحیح مـُسلـم ،سُـنـَن الترمـزی ، سُـنـَن النسائی ، سُـنـَن أبی داؤد ، سُـنـَن ابن ماجـه  ، مـسـنـد احـمـد ، مـوطـأ مـالک ، سُـنـَن الدارمی ] وشـُروحـات زیاد دیگر را ازاین آدرس باز ومطالعه  کرد :

موسوعة الحديث الشريف| ـــکلک ـــ1

{{{{{{{{{{{{{{{{

/  الحديث الشريف| ـــکلک ـــ2 

صحيح البخاري ـــــکلک شودمــتن عـربی صحیح البخاری شریف

 اگـر قبل از مـطـالعـۀ کتاب 50 شـهــادات  ، مـُحتوای مـُکمل این آدرسها، دقـیقأ مـلا حـظه شود، انشاءالله   کـه ذوق وعلاقۀ شـُمارا به حفظ محتوای همه احـادیـث مـ خــُداونـد مـُتـعـالج. ُبارک پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم)هرچه زیادتر  ومـستحکم ترمینماید. به اُمید رحمـت بی مـُنتهای

 تـلاوت وهمـزمان  سـمع کردن قـُرآن مجِید |ــکلِک       

|ــکلِک| قران مجید با تر جمۀ دریPersian

||ــکلِک| سمع قرآن مجید با تر جمۀ دری،پشتو وانگلیسیDari

||ــکلِک| قرآن مجید با ده ها ده ها زبان بین المللیThe Holy Qur'an

||ــکلِک| تلاوت فلمی اسماءالحـُسنی مُبارکVideo of Asma-ul-Husna

                                           آدرس کـلـِک گـرددـــــــــم

تـبـرُکـاتیکه از پـیغـُمـبرخـُدا(ص)بـاقی مـانـده|ــکلِک!

       4 ) با ملاحظۀ این آدرس ا ُمـیـد و اشـتـیاق شـدیـد مـارابه داخـل شدن بـهـشت هـرچه قـوی تر مـینماید خــُداونـد مـُتـعـال ایـن نعـمت جـاودان را نـصِیـب هـمه خـواهـران وبـرادران مـُسُلمان کـُنـد( ترجمۀ آیات مبارک آن بعدأ حاضر میشود انشاءالله .

 مـُژده هـا ی قـُرآن مجـیـد از نـعـمـت هـای جـنـت| کلِک ـــ|

    5) میـتوان با بازکردن یکی ازاین سه آدرس ، ذکر اسماءالحـُسنی مـُبارک را شنید، دید ومعنی وفضیلت هـر نـام خــُداونـد مـُتـعـال ج را تلاوت ، حفظ وثواب جاودانه را انشاءالله نصیب شد.

99 NAMES OF ALLAH - 1

99 NAMES OF ALLAH - 2

 http://www.ustadfaizi.com/shukr%201pdf.pdf

{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{

   کتاب [50]:ــ شــهـــادات 

 جلد 2 صحیح البخاری شریف

از این آدرس مـتـن عــربی کتاب شـهـادات باز میشود

كتاب الشهادات|ـــکلِک شود

     بــاب[1 ]:درکــارهــای ظــا لــمـانــه نـبـایـد شــهـادت داد.                     

       ( 11) ـــ ازعـبدالله بن مسعود ( رضی الـله عـنه) از پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )روایت است که فـرمُـودند:

         ﴿ بـهـتـرین مردمـان کـسانی اند کـه در عـصـر وزمـان مـن زنـدگی مـیکـنند، بـعد ازان: مردمـان کـه بـعـد ازآنـها مـی آیـند، بـعد ازان: مردمـانی کـه بـعـد ازآنـها مـی آیـند، بـعد ازآنهـا مردمـانی خـواهـند آمـد کـه: پـیش از قـسـم خـوردن شـهـادت داده، و پـیش از شـهـادت دادن قـسـم  می خـورند .         

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری2652 )

      بــاب[2 ]:آنـچـه کـه دربـارۀ شـهـادت نـاحـق آمـده است.                     

       ( 1176) ـــ ازابـوبـکره(رضی الـله عـنه)روایت است که گـفت: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم) فـرمُـودند:

        ﴿ آیـااز بزرگـتـرین گـُنـاهـان کـبیره شـمـارا با خبرسـازم  ؟ ــ واین سـخـن را ســه بـار تـکـرارنـمـو دنـدــــ [ صـحـابـه ] گـفـتـنـد : بـلـی یـا رسـول الله! فـرمُـودند:

         ﴿ شـِرک آوردن بـه خــدا، عـُقـوق والـدیـن ـــ دراینجا ازحالیکه تکیه داده بودند به دو زانو نشـسـته وگفتندــ: وبـدانیِد کـه شـهـادت نـاحـق   واین سـخن اخیر راآن قدر تکـرار کردند که گـفتیم: ای کـاش خـامـوش شوند.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری2654 )

  بــاب[3 ]:شـهـادت دادن شـخص کـور، وبقـیۀ تـصرفـات آن.                     

       ( 1177) ـــ ازعـائـیشـه (رضی الـله عـنها) روایت است که گفت:پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) آواز کـسی را شـنیدند که درمـسـجـد قـرآن میـخـواند،فـرمُـودند:

         ﴿ خــُدا بر وی رحـمـت کـنـد، چـنـدیـن آیـتی را که از فـلان سـُوره فـرامـوش کرده بودم به یـادم داد ﴾.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری2655 )

       ( 1178) ـــ وازعـائـیشـه ( رضی الـله عـنها) روایت است که گفت: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )درخـانه ام نـُمـاز تـهـجـُد میخـوانـدنـد، صـوت عـابـدی را که درمـسـجـد نـُمـاز میخـوانـدشنـیدنـد، گـفتند:              ﴿ یـا عـائـیشـه! این آوازکـسی است که عـبـادت مـیکند ؟ گـفتم: بـلی ،  فـرمُـودند:

         ﴿خـُدایـا! بـر شـخـص عـابـد رحـمت کـن .

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری2655 )

 بــاب[4 ]:تـزکـیـۀ زنـهـا بـرای یـکـدیـگـر                     

       ( 1179) ـــ از عـائـیشـه ( رضی الـله عـنها) روایت است که گفت:  پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )وقـتیکه به سفر می رفـتند، بین هـمسران خـودقـُرعه کشی نموده هـر کسیکه قـُرعه اش بیرون می شد او را با خود می بردند.

دریکی از غـزوات بین ما قـُرعه کشی نموده و قـُرعـۀ مـن بیرون شد، مـرا با خودبردند، واین دروقتی بود که حـجـاب نازل گردیده بود، مـرادرکـجاوۀ حمل کرده وباز ازآن پـیاده می کردند، به سـفرخود ادامه دادیم تا آنکه پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ازکارآن غـَزوه فارغ گردیده وبه سوی مـدیـنـه بر گـشتند.

چون به نزدیک مـدیـنـه رسیدیم، دریکی از شـبها آواز رحیـل وحـرکت قـافـله بلند شد، چون آواز رحیـل راشنیدم برخاسته وازمنـطقۀ لـشکـر دور شدم، چون از قـضای حاجت خلاص شدم دوباره بطرف قـافـله آمدم، هـنگامیکه به قـافـله رسیدم سینه ام را دست زده دیدم گـلوبندم که ازدانه های یـمـانی ساخته شده بود افتاده است، برگشته و گـلوبند خودرا پالیدم، جـُستجوی آن مـرامـعطل ساخت.

آنهای که مـرابرکـجاوه حمل می کردند، آمده کجاوه را برشـُتری که من بران سوار می شدم بارکردند، وآنها فکر می کردند که من در کجاوه هستم، وزنها درین وقت سبک وزن بوده وگوشت شان زیاد نه شده بود، زیرا فقط به اندازۀ ضرورت طعام می خوردند، ازین جهت کسانیکه کجاوه را بر می داشتند، نبودن مرا احساس نکرده وآن رابار کردند،وعلاوه بران دراین وقت سن من کم بود، آنها شتر را به راه انداخته ورفتند.

گلوبندم را بعدازینکه قافله حرکت کرده بودیافتم وهنگامیکه برگشتم کسی را درانجا نه یافته ودرجای خود جابجاه نشستم، زیرا گمان می کردم که آنها چون مرا نه یابند، پس آمده ومرا خواهندگرفت، درهمین وقتیکه آنجا نشسته بودم مراخواب گرفته وخواب شدم.

صـفـوان بـن مـُعـَطـَل سـُلمی ذَکـوانـی که عقب گرد لشکر بود، سـیاهی انسانی رادیده ونزد من آمد، اوپیش از نزول حجاب مرا می دید، ازآمدن اش هنگامیکه شـُترش را خوابانید بیدار شدم،دست خودرا هموار کرده و[ ازروی دستش] به شـُتر سوارشدم، مـهار شـُتررا گرفته وبه راه افتاد، آمدیم تا به دیگر لشکریان که ازشدت گرمی منزل گزیده بودندرسیدیم، وبد بختی فـتـنه انگیزان از همین جا شروع شد، واولین کسیکه این تهمت را منتشرساخت( عـبدالله بن اُبَی بن سـَلـُول) بود.

به مـدینه رسیدیم وحدود یکماه مریض شدم، ومردم گفتۀ تـهمت گرانرا منتشر می کردند، درمرضی که داشتم این چیز مرا به شک انداخت که از پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) لطف ومهربانی های را که ایام مریضی های گذشته ام می دیدم، احساس نه می کردم، وهنگامیکه به خانه می آمدند، سلام کرده ومی گفتند: ﴿مریض شما چطور است    ؟ 

         ازقـضیه تا هنگامیکه صحت یافتم چیزی خبر نداشتم، روزی با مادر( مـسـطـَح ) بطرف بلندی های که غرض قـضای حاجت می رفتیم روان بودیم، ودراینجا جزازیک شب تا شب دیگر نه می رفتیم، واین کار پیش از ساخته شدن بیت الخلاها به نزدیک خانه بود، درین موضوع مانند بادیه نشین بودیم، من با مادر( مـسـطـَح ) دختر ابـی رُهـم می رفتم که چادری اش به او پیـچیده وافتاد، درین وقت گفت: مـسـطـَح هلاک شود، برایش گفتم: سخن بسیاربدی گفتی، آیا کسی را که به جنگ بـَـدر اشتراک نموده است دشنام می دهی ؟ گفت : ای بیچاره مگر خبر نداری که مردم چه گفته اند؟ وقصۀ اهل ( اِفـک) وتـهمت تـهمتگران رابرایم گفت، اینجابود که مرضـم ازاول بیشتر وشدید تر شد.

چون به خانه برگشتم پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )  آمده وسلام کردند، وگـفتند:

       ﴿مریض شما چطور است    ؟ گفتم :برایم اجازه بدهید به خانۀ پـدر ومادرم بروم، ـــ ومقصدم این بود که ازین خبرازطرف آنها متیقـن شوم ـــ پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )  برایم اجازه داده ونزد پدر ومادرم آمدم.

به مادرم گفتم: مردم چه می گویند؟ گـفت دخترم غـم مـخور، به خـُداوند قسم هیچ زنی نیست که نزد شوهرش محبوب بوده وهـمـباغـهائی داشته باشد، مگر اینکه ازین چیز ها برایش گفته می شود، گفتم: ســُبـحـان الله! مگر مردم چنین سخنانی درباره ام می گویند؟ همان شب را تا فردا آنجاماندم، نه اشک ازچشمـم خشک شد، ونه خواب به چشمـم آمـد.

فردای آن روزچون وحی مدتی بود که نازل نه شده بود، پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) علی بن ابی طالب واسامه بن زید[ رضی الـله عـنهما] راطلبیده ودر موضوع اینکه از همسر شان جـدا شوند با آنها

مشورت نمودند.

اسامه از دوستی ومحبت قـلبی که به پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) داشت گفت : یا رسول الله!

[عـائـیشـه  رضی الـله عـنها] هـمـسر شـما است، وبه خـداوند قسم که جز نیکی چیزدیگری در بارۀ اوسـُراغ ندارم، ولی عـلی بن ابـی طـالبرضی الـله عـنه گفت که : یارسول الله! خـدا برتـو عـرصه را تنگ نه ساخته وبه غیر از وی[ یعنی: [عـائـیشـه  رضی الـله عـنها] زنهای دیگری بسیار است، وموضوع را از کنیز[ یعنی: کنیز[عـائـیشـه  رضی الـله عـنها] بپرسید، واقعیت را برای شما خواهدگفت.

پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )(بـَریـرَه ) راخواسته وازوی پرسیدند که:

 ﴿آیا تواز[ عـائیشه] چیزی که ترا به شک بیندازد مشاهده کرده ای ﴾؟. بـَریـرَه گفت: قسم به ذاتیکه ترا به حق فرستاده است، ازوی چنین چیزی مشاهده نه کرده ام، ودروی هیچ عـیبی را به جز اینکه دختر خوردسـنی بوده وبعداز تهـیۀ خـمیرخوابش برده وگوسفن آمده وآن خمیر هارا می خورد، ندیده ام .

پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) همان روز برخاستند وبه طلب عقوبت وانتقام از عـبدالله بن اُبَی بن سـَلـُول برآمده وفرمودند:

       ﴿کدام کس است که انـتقـام مـرا ازشخصی که به هـمـسـرم تـهـمت زده است بگـیرد؟ وبه خـداوند قسم 

که من از هـمـسرم جـز نیکی وخوبی چـیزی نـدیـده ام، واو را با شـخصی مـتهم ساخـته اند کـه دروی جز از نیکی وخـوبی چـیز دیگـری سـراغ نـدارم،وهـیچـگـاه درخـانه ام جـز با خـودم داخـل نه می گردیـد﴾.  

ســعـد بـن مـعـاذرضی الـله عـنه برخـاسـته وگفت:  یــارسـول الله ! به خـداوند قسم  که من انتقام تـرا ازوی خواهم گرفت ، اگر از قبیلۀ (اَوس) باشد، گردنش را خواهم زد، واگر از برادران( خـَزرَجـی) ما باشد، هرطور که امر فرمائید باوی معامله خواهیم نمود.

 ســعـد بـن عبـاده رضی الـله عـنه که رئیس قوم( خـَزرَج) بود، با آنهم که شخص صالح ونیکو کاری بود، تعصب قومی دراو اثر کرده وگفت: ابدا کسی رانه کـُشته وکـُشته نه می توانی، اُسـَید بن حـُضـَیربرخاسته وگفت: به خداوند قـسـم که اورا خواهـیم کـُشت ، تو منافقی واز منافقین دفاع می کنی،و درحالیکه پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) بربالای مـُنبر بودند، دو قبیلۀ(اَوس) و( خـَزرَج) باهم به گفت وشـنود پرداختند، تا جائیکه می خواستند به جنگ برخیزند، پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) از مـُنبرپایان شده وآنهارا آرام ساختند.

آن روز اشک از چشم من خـُشک نه گردید وخواب به چـشـمـم نه یامـد، فردایش پدر ومادرم نزدم آمده ودو شبانه روز شده بود که بطور مستمر گـریه می کردم، تا جائیکه می گفتم شاید جـگرم فرو بریزد، در حالیکه آنها نزدم نشسته بودند، زنی از انصار آمده واجازۀ داخل شدن خواست، من برایش اجازه دادم، اوهم نشسته وبا من به گریه کردن شروع نمود .

ماباهم نشسته بودیم که ناگهان پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) داخل گردیده ونشستند، وازروزیکه درباره ام چنین سخنانی گفته شده بود، پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) درکنارم نشسته بودند، ویکماه شده بود که دربارۀ من برای شان وحی نازل نه گردیده بود.

عـائـیشـه رضی الـله عـنها میگوید: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) بعداز حـمـد وثنای پـر وردگار گــُفــتـند:

     ﴿ ای عـائیشه! برایم درمورد تـوخـبـر هـائی چـنـین وچـنـانی رسـیـده است، اگـر درزمـیـنه بیـگـنـاه باشی به زودی خـُداوند مـُتعال اثبات بی گناهی توراخواهد کـرد، واگـر مُـرتکب گـناهی شده باشی، از خـداوند طلب آمـرزش نموده وتـوبه کـن، زیرا وقـتیکه بنده به گـناهـش اعتراف نموده وتوبه نماید، خـداوند توبه اش را قبول خواهد کرد 

 چون سخنان پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) تمام شد ، اشک در چشمـم خـشک گردید، تا جائیکه احساس یک قطره اشک را هم نه می کردم، روی خودرا بطرف پدرم کرده وگـفـتم: جواب پـیغـمبـرخـدا (صلی الله علیه وآلـه وسلم ) رابده، او گـُفـت: به خـُدا قـسـم که نه می دانم به پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) چه بگویم، به مادرم گـُفـتم: توجواب پـیغـمبـرخـدا (صلی الله علیه وآلـه وسلم ) رابگوی، اوهم گـُفـت: به خـُدا قـسـم نه می دانم که درجواب پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) چه بگویم ؟.

 عـائـیشـه  رضی الـله عـنها میگوید:من دختر خورد سنی بودم ،وچیز زیادی از قرآن نه خوانده بودم ، با آنهم گـُفـتم: به خـُداوند قـسـم که شماآنچه را که مردم میگویند شنیده ئید، ودلنشین شما شده وباور کرده ئید، اگر بگویم که من بی گناهـم ـــ وخداوند می داند که بی گناهـم ـــ باورنه میکنید، واگر اعتراف به گناهی بکنم، ـــ ودرحالیکه خـُدا می داند که بی گناهـم ـــ باور خواهید کرد، و به خـُداوند قـسـم است که درین موقف مشکل، جز قول پدر یـوسف[ علیهـماالسلام] چیز دیگری را گـفته نه می توانم.

 ﴿   پـس صـبـراز هـمه بـهـتـر است، واز آنـچه که می گوئـید از خـداونـد مـدد وکهمک مـیـخـواهـم.

{{{{{{{{{{مـتن مکمل آیۀ مبارکه{{{{{{{{{{

            ﴿ 12:18﴾﴿ وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا  

             فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَـعَـانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ                             

             ﴿  و پيراهن او را با خوني دروغين (نزد پدر) آوردند، گفت: هوسهاي نفساني شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر جميل مي‏كنم (و ناسپاسي نخواهم كرد) و از خداوند در برابر آنچه شما مي‏گوئيد ياري مي‏طلبم

{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{

بعدازان برخاسته وبه بستر خودرفتم ، وبه این اُمـید بودم که خـداوند مـُتعال برائـت مرا ثابت سازد، ولی به خـُداوند قـسـم هیچ وقت گمان نه می کردم که دربارۀ من وحـی را نازل خواهـد کرد که برای هـمیشه تلاوت گردد، ومن کمتر ازان بودم که دربارۀ من قرآن سخن بگوید، وچیزی راکه آرزوداشتم فقط آن بود که پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) چیزی را درخواب بـبینند که سبب برائت من شود، ولی به خـُداوند قـسـم که هنوز از جای خود حرکت نکرده بودم وکسی از اهـل خانه بیرون نه شده بود که بر پـیغـمبـرخـدا (صلی الله علیه وآلـه وسلم ) وحی نازل گردید ،وعلائیم معهودۀ وحی برای شان نمایان گردید، واز علائیم وحـی این بود که دانه های عـرق مـُروارید مانندی، حتی درروزهای سرد زمستانی برچهرۀ شان نمایان میگردید.

چون حالت وحـی از پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) برطرف گردید خـنده نموده وگـفـتند:

        ﴿ای عـائـیـشه ! خـدارا شـکر کـن که برائـت تـرا نازل سـاخـت  ﴾.

مادرم گـُفـت:برخیز ونزد پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) برو! گـفـتم:نه خیز! بـه خـُداونـد قـسـم است کـه نه خـواهـم رفـت، وجزاز خـُداونـد مـُتـعـال سـتایش دیگری را نـخـواهم نـمود، و خـُداونـد این آیـۀ کـریمه را نـازل فـرمـود: ﴿ کـسـانـیکه این تـهـمـت رابـسـتـنـد، گـروهـی ازشـمـا بودنـد ...  ﴾.

{{{{{{{{{{مـتن مکمل آیۀ مبارکه{{{{{{{{{{

 |نـور ــ کلِک- سوره: 24 , آیه: 11

               ﴿ 24:11﴾﴿إِنَّ الَّذِينَ جَاؤُوابِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ

           هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ  مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى  كِبْرَهُ   

            مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ  

             ﴿كساني كه آن تهمت عظيم را مطرح كردند گروهي از شما بودند، اما گمان نكنيد اين ماجرا براي شما بد است، بلكه خير شما در آن است، آنها هر كدام سهم خود را از اين گناهي كه مرتكب شدند دارند، و كسي كه بخش عظيم آن را بر عهده گرفت عذاب عظيمي براي او است.

{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{

چون خـُداونـد مـُتـعـال برائـتـم را نازل کرد، وابو بکر صـدیق رضی الله عنه نسبت به قرابتی که به( مـسطَح

بن اَثـاثـَه) داشت ، با او کهمک می کرد، گـُفـت: بـه خـُداونـد قـسـم کـه ازاین به بعد برای ( مـسطَح) که دربارۀ عـائـیشـه چنین وچنان گفته است، کهمک نه خواهم کرد، ولی  خـُداونـد این آیۀ کریمه را نازل فرمود:

    ﴿ ونه بـایـد صـاحـبـان مـال ومـگـنـت قـسـم بـخورنـد کـه بـه اقـربای خـود چـیزی نـدهـند......

{{{{{{{{{{مـتن مکمل آیۀ مبارکه{{{{{{{{{{

             ﴿ 24:22﴾﴿وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنكُمْ وَالسَّعَةِ أَن يُؤْتُوا أُوْلِي الْقُرْبَى

          وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن

           يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ﴾.  

              ﴿ و سرمايه‏داران و فراخ‏دولتان شما نبايد از دادن [مال] به خويشاوندان و تهيدستان و مهاجران راه خدا دريغ ورزند و بايد عفو كنند و گذشت نمايند مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد و خدا آمرزنده مهربان است﴾.

     تااین قول خـُداونـد که: [ ادامۀ آیۀ مکرمه]

       ﴿  آیا دوست نـداریـد که خـُداونـد شـمـارا بـیا مـُرزد، و خـُداونـدآمـُرزنـده ومـهـربـان اسـت .

{{{{{{{{{{مـتن مکمل آیۀ مبارکه{{{{{{{{{{

              ﴿ 24:22﴾﴿وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنكُمْ وَالسَّعَةِ أَن يُؤْتُوا أُوْلِي الْقُرْبَى

         وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ

            أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ﴾.    

               ﴿ و سرمايه‏داران و فراخ‏دولتان شما نبايد از دادن [مال] به خويشاوندان و تهيدستان و مهاجران راه خدا دريغ ورزند و بايد عفو كنند و گذشت نمايند مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد و خدا آمرزنده مهربان است﴾.

{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{

و پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) دربارۀ من از زیـنـب بنت جـهـش (رضی الله عنها ) اسـتـفـسار نموده وپرسیده بودند:

          ﴿   ای زیـنـب !چـه مـیـدانـی ؟ چـه دیـده ئـی ﴾.؟واو گـُفـته بود: یـا رسـول الـلـه! چـشم وگـوشـم را از آنچـه که ندیده ونه شـنیده ام به دور مـیـدارم، بـه خـُداونـد قـسـم است کـه نسبت به عـائـیشـه جز خیر ونیکی چـیزی ندیده ونه شـنیده ام.

و عـائـیشـه رضی الله عنها میگوید: فقط همین زینب بود که خودراازمن بهتروبالا تر می دانست، ولی از تـقـوائی که داشت خـُداونـد مـُتـعـال اورا از تـُهـمت زدن حـفظ نـمود.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری2661 )

  بــاب[ 5 ]:تـزکـیـۀ یـک نـفـرازنـفـردیـگـرکـافـی اسـت                      

       ( 1180 ) ـــ از ابـی بـکـر ( رضی الـله عـنه ) روایت است که گفت: شخصی از دیگری درنزد پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )تعریف وتوصیف نمود،   فـرمُـودند:

            ﴿  ای وای بـرتـو! گـردن رفـیـقـت را قـطـع نـمـودی، ای وای بـرتـو! گـردن رفـیـقـت را قـطـع نـمـودی .واین سـخن را چندین بار تکرار نموده وسـپس فرمودند:

         ﴿  اگـر کـسی مـجـبور می گـردد کـه بـرادر مـُسـلـمـان خودرامـَدح وصـفـت نـمـایـد، بـگـویـد کـه: مـن اوراچـنـین وچـنان می شـنـاسـم، واین هـم بـه شـرطی اسـت کـه دروی چـنـین صـفـتی راسـراغ داشـتـه بـاشـد.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری2662  )

 

  بــاب[6 ]:بـالـغ شـدن اطـفـال وشـهـادت دادن آنـهـا                      

       ( 1181 ) ـــ ازابن عـُمـر( رضی الـله عـنهما ) روایت است که گفت:درغـَزوۀ(اُحـُد) چـهـارده سـاله بـودم پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) به قـد وبالایم دیده وبرایم اجازۀ اشتراک به جنگ را نداد، ولی درجـنـگ خَـنـدق که پانـزده سـاله شده بودم به قـد وبالایم دیده وبرایم اجازۀ اشتراک به جنگ را دادند.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری2664  )

 

  بــاب[ 7]:وقـتیکه مردمی درقـسم خوردن از یکدیگر سبقـت می کنند                      

       ( 82 11 ) ـــ از ابـو هـُـریـره  ( رضی الـله عـنه ) روایت است که گفت: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )ازمردمی خواستـند که قـسـم بـخـورند، هـمـه اظـهـار آمادگی نمودند، پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )امر نمودند تا بـین شان قـُرعـه کشی شودکه کـدام یکی شان قـسـم بخورد.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری  2679  )

بــاب[8 ]: چــگــونـه گـی قـسـم خـوردن                     

       ( 1183 ) ـــ از ابن عـُمـر( رضی الـله عـنهما ) روایت است که: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) فـرمُـودند: ﴿ کـسـیـکـه می خـواهـد قـسـم بـخورد، یـا بـه خـُدا قـسـم بـخوردو یـا سـاکـت بـاشـد ﴾.

  حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری  2679  )

  بــاب[ 9 ]:کسیکه بین مردم صلح بر قرارمی سازد دروغـگوی شـمـُرده نه میشود                      

       ( 1184 ) ـــ ازاُم کـُلـثـُوم بنت عـُقـبـَه(رضی الـله عـنها) روایت است که گفت:ازپـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) شنیدم که می  فـرمُـودند:

           ﴿  کـسـیـکـه بـیـن مـردمـان مـصالـحـه مـیکنـد، دروغـگـوی شـمـُرده نـمـیشود، زیرا وی یـا سـُخـن مـصلحـت آمـیزی رابـرای شـخـص مـقـابل رسـانـده، ویـا آنـکه از خـود سـُخـن مـصلحـت آمـیزی رابـرایش می گـویـد﴾.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری  2692  )

  بــاب[ 10]:گـُفـتۀ امام بـرای هم نـشیـنان خـودکه:باهـم برویم تاصُلح برقرارسازیم                    

       ( 1185 ) ـــ ازسَهـل بن سَـعـد ( رضی الـله عـنه ) روایت است که:مـردم ( قـُـبـاء) بین خود جنگ کردند، تا جائیکه یکـدیگر خودرا به سنگ میزدند، پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )ازین واقـعه باخبرشده و فـرمُـودند: ﴿ بـیـائـیـد بـرویـم بتین شـان صـلح بـرقـرارسـازیـم ﴾.                                      

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری 2693   )

بــاب[ 11 ]:چگونه نوشته میشودکه:این سند مصالحۀ فلان ابن فلان ابن فلان است

اگرچـه قـبـیلـه ویـا نـسـب خـودراذِکـر نه نـمایـد                    

       ( 1186 ) ـــ ازبـَراء بن عـازب  ( رضی الـله عـنهما ) روایت است که گفت: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) درمـاه ذوالـقـعـده تصمـیـم گرفـتند که عـَمـره نمایند، ولی اهـل مـکـه برای شان اجـازۀ داخل شدن به مـکـه را ندادندتااینکه با اهل مـکه مصالحه نمودندکه فقط سـه روزدرمـکـه بمانند، وچون درسـنـد صلح نوشتـند که :این سـند صلحی است ازطرف مـُحـَمـد رسـول الـلـه(صلی الله علیه وآلـه وسلم)،

جانب مقابل گـُفـتند:ما به این چـیزاعـتراف نداریم، اگرمی دانستیم که تورسـول خـُداهـستی،ترا[ازداخل شدن به مـکـه]منع نه می کردیم، وتـو مـُحـمـد بن عـبـدالـله هـستی، فـرمُـودند:

        ﴿ مـن پـیـغـُمـبـر خـُدا ومـُحـَمـد بن عـبـدالـلـه هـسـتـم ﴾.

 سـپـس برای عـلی (رضی الـله عـنه ) فـرمُـودند که:

            ﴿عـبـارت (رسـول الـلـه ) را مـحـوه کـن [یعنی: خـط بزن] ﴾. گـُفـت: بـه خـُداونـد قـسـم کـه ابدأمـحوه نه خواهـم کـرد،: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) ورق را گرفته ونوشتند که:

           ﴿ایـن سـنـد صـُلح مـُحـَمـد بـن عـبـدالـلـه اسـت که بـه اسا س آن:

  ـــ  سـلاحی را بـجـز درحـالـت غـلاف بـودن بـه مـکـه داخـل نـه نـمـاید.

   ـــ اگـر کـسی از اهـل مـکـه مـیـخـواسـت هـمـرایـش بیرون شـود، اورا بـاخـود نه بـَـرد.

    ـــ و اگـر کـسی از هـمـرا هـا نـش میـل بـودن در مـکـه را داشـت، اورا ازاین کـار مـنع نـه کـُنـد ﴾.

چون به مـکـه داخل گـردیـدند مـدت مـعین گـذ شت ، اهـل مـکـه نزد عـلی (رضی الـله عـنه ) آمـده وگـُفـتـند: بـه رفـیقت بـگو که مدت معین گـذ شته است ، بنأ باید از مـکـه خـارج شود، پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) از مـکـه خـارج گردیدند، دُخـتر حـمـزه(رضی الـله عـنهما ) به دنبال شان افتاده وگـُفـت: کـاکـایم، کـاکـایم، عـلی (رضی الـله عـنه ) دست اورا گرفته وبه فـاطـمـه(رضی الـله عـنهـا ) گـُفـت که: اورابردارولی دربارۀ سـر پـرسـتی او عـلی ،وزیـد، وجـعـفـر(رضی الـله عـنهـم ) باهم اختلاف نمودند، عـلی (رضی الـله عـنه ) گـُفـت که : مـن به سـر پـرسـتی اومـُستحق ترم، اودخـتر کـاکـای مـن اسـت، و جـعـفـر(رضی الـله عـنه ) گـُفـت که : مـن مـُستحق ترم، اودخـتر کـاکـایم بوده وعلاوه بران خاله اش هـمـسرم مـی باشد، وزیـد (رضی الـله عـنه ) گـُفـت که : اودخـتربرادرمن است، ولی پـیغـمبـرخـدا (صلی الله علیه وآلـه وسلم ) اورا به خاله اش سـپرده وفرمودنـد:

      ﴿ خـالـه بـه مـنـزلـۀ مـادر اسـت  ﴾. وبه عـلی (رضی الـله عـنه ) گـُفـت که :

       ﴿  تـواز مـن ومـن از تـو ام  .  وبه جـعـفـر(رضی الـله عـنه) گـُفـتـند:

       ﴿ تـو ازنـگـاه جــسـمی واخـلاقـی شـبـیـه وهـمـرنـگ متن هــسـتی﴾.وبرای زیـد (رضی الـله عـنه) گـُفـتند که :    ﴿ تـو بـرادر ودوسـت مـا هـسـتی ﴾.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری   2699 )

       

     بــاب[12]:این قول پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم )که برای 

 حـسـن بـن عـلیرضی الله عنهما گفتـنـد: این فرزند من سـرداراسـت

 

     ( 1187 ) ـــ ازابـی بـکـر( رضی الـله عـنه ) روایت است که گفت: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) رادیدم که بربالای مـُنـبر نـشـسته، وحـسـن بن عـلی( رضی الـله عـنهما ) درپـهلوی شان قراردارد،

دراین وقت، گاهی بطرف مردم وگـاهی بطرف حـسـن ( رضی الـله عـنه ) روی آورده ومی  فـرمُـودند:

        ﴿ این فـرزنـد مـن سـرداراسـت، وشـایـد خـُداونـد مُـتـعـال به سـبب وی، بـین دو گـروه بزرگی از مـُسـُلمانان، صُلح برقـرارسـازد﴾.

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری 2704   )

 

  ـاب[ 13 ]:امـام بـاید طرفدارصُلح باشد            

       ( 1188 ) ـــ از عـائـیشـه ( رضی الـله عـنها ) روایت است که گفت: پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) آواز کسانی را که به دروازۀ خانه باهم جـنجـال میکـردند، شـنـیدند، یکی ازآنـهاازدیگری مـیخواست تا ازقرض خود چیزی را[برایش] بـخـشیده، ویا اورا مـُهـلت بدهد، ولی جانب مقابل مـیگـفـت: بـه خـُداونـد قـسـم است کـه چنین نه خواهم کرد[ یعنی:نه چیزی از قرض را به تو بخشیده ونه هم ترا مُـهلت خواهم داد]، پـیغـمبـرخـدا(صلی الله علیه وآلـه وسلم ) نزد آن دو نـفر آمده وپرسیدند:

        ﴿ این کـیـست که به این شـدت به خـُداونـد قـسـم مـیخورد ؟ یکی گـُفت: یـا رسـول الـلـه! آن شخص مـنم ولی اینک هریک ازاین دو چیزرا که خواسته باشد، برایش می دهم.  

حدیث نبوی ص کتاب 50 شـــهــادات( رواءالبخاری  2705  )

{{{{{{{{{{ | خـــتــم کـتـاب 50شـهـادات |{{{{{{{{{{

 

 

 

 {{{{{{{{{{{{{{{{

       

 

info@ustadfaizi.com

تماس با ما

Copyright 2007 www.ustadfaizi.com
All rights reserved